تبليغاتX
یک وبلاگ جالب









یک وبلاگ جالب

it`s so funny!!!





این دوماه ی اول امسالو باهر سختی ای که وجود داشت گذراندم
از آنجایی که هنوز که هنوز است در شناخت خوبی و بدی تردید دارم؛
به گونه ای که هرچه بیشتر به خوبی و بدی چیزی فکر میکنم بیشتر گیج و سردرگم میشوم_در حال حاضر دندانم به شدت درد میکند،دردی که ناکنون نکشیده ام و اشکهایم را جاری بر گونه هایم کرده است_
نمیدانم امسال با این همه بدیهایش خوب بود یا بد؟؟!
به هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست.
و هرچند میخواهد در باطن خوب باشد یا بعد ها نکته ی مثبتی در پی اش بوده یا هر چیز خوب دیگری که همراهش دارد_ ناشکر نیستم _به شدت گند بود.
در این دو ماه پیش هر دردی را تحمل کردم
هرچند اگر هم تمام شود دردهایی جدید و ناشناخته ساخته می شود.


پ.ن:همیشه در روزهای بدت اینو در نظر داشته باش که روزهای بدتر از این هم وجود دارند.آنوقت فکر نکن شاد و امیدوار به زندگی میشی که حتی بد تر از اون ...

پ.ن:از این جمله دیگه نفرت پیدا کردم یه جورایی"وبلاگ جالبی داری!"

2012/5/14| 20:14 |سارا|






گاهی اوقات نباید بگم
باید بگم همیشه؛درسته همیشه
همیشه باید بجنگیــــــــــــــــــــ واسه هر چیزی که میخوای و نمیخوای باید بجنگیــــ 


پ.ن : بجنگ تا مورد اذیت و آزار دیگران قرار نگیری!


2012/5/4| 12:38 |سارا|





چه قدر به فردی که توی این هوای عالی_نمــــ نمــــــ بارونیـــــــــ_بعد از چند روز توی خونه نشستن، سختی داده میشه_ظلم وستم میشه_

که دوباره هم نره بیرون و بشینه لیمیتــــــــــــ_Lim_ هارو بخونهـــــــــــــــ

2012/5/1| 20:7 |سارا|





دارم چی کار میکنم؟
گاهی اوقات که از خودم ، اون خود واقعیم دور میشم؛خوبه که از خودم بپرسم "دارم چی کار میکنم؟".


2012/4/26| 19:35 |سارا|






پ.ن :گاهی اوقات بعضی آدما با رفتارشون بهت نشون میدن که بودنت تو این دنیا بیهوده نیست.
و اینجاست قسمت زیبای زندگیـــ...

                                                      ازت ممنونم .

2012/4/21| 15:45 |سارا|





آیه ای در قرآن هست :

«اِنَ اللهَ لا یغییِرُ ما بِقوم حتی یُغیِروا ما بِانفسهم»رعد 11

و این کلی سوال برام پیش اورد!
چگونه تغییری در خود بدیم چگونه تغییر خواهد کرد؟!؟
تغییر خوب در خود ایجادکنیم دنیا باید بد تر از قبل بشود یا بهتر؟!؟
آیا با توجه به کلمه قوم این آیه مربوط به یه نفر هم میشود؟!؟
یعنی بسته به شرایط نمیشود عکس قضیه را هم در نظر گرفت؟!؟
به عنوان مثال میشه دنیا تغییر کنه بعد تو تغییر کنی؟!؟
آخه بعضی اوقات با توجه به برای امتحان ما انسانها باید شرایط تغییر کنه

به گذشته که نگاه میکنم کلی تغییر میبینم
راستش بهتر از الان بود دنیای اون روزهام
نمیدونم این رو هم نتیجه بگیرم یا نه؟
                                                     منِ قدیم بهتر از منِ الان بود
                                                     کاش منِ آینده بهتر از منِ الان شود


پ.ن :چرا گاهی اوقات مجبور میشیم که مزخرفات یه نفر دیگه رو حفظ کنیم؟؟حتی زمانی که هیچکدام از اونارو قبول نداریم،به نظرم خیلی ستم است این نوع اجبار کردن!شما چهطور؟؟


2012/4/13| 22:3 |سارا|







2012/4/1| 14:44 |سارا|





همیشه دوس داشتم تو زندگیم نقش یه شاهزاده رو بازی کنم
یه شاهزاده با موهای طلایی و چشای آبی
شاهزاده ای که همیشه میدرخشه و لباسای پرچین میپوشه

با کفشای پاشنه بلند راه میره

ولی خبــ ، یه جورایی همیشه نقش کوزت به من داده میشد
از اینکه کوزت باشم ناراحت نیستم ...
از این ناراحتم که ژآن والژان بیشتر از یک توهمــــــ نیستــــ.


2012/3/30| 11:6 |سارا|





غم انگیزترین چیزی که در عمرم دیده م می دونید چی بود؟
دارکوبی بود که داشت به یه درخت پلاستیکی هی نوک میزد .
بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت :

« رفیق صمیمی
ای ... درخت هم درخت های قدیمی »

2012/3/29| 17:52 |سارا|





هی ! زن مو زرد همه پولهاتو می زنه به جیب
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده
سنش که میره بالا ، وزنش هم میره بالا
از زن مو زرد خودتو دور نگهدار!

زن مو سیاه از اشتیاق می سوزه
اما همچین که ازدواج کردین
یهو ازت خسته میشه
از زن مو سیاه خودتو دور نگهدار !

زن مو سرخ جیغ می کشه
خونه رو مرتب نمی کنه
اتاقا رو جارو نمی کنه
و وقتی می خوابه خرخر می کنه
از زن مو سرخ خودتو دور نگهدار !

اما زن کچل !
اون تو رو همیشه دوست داره
می تونی با خیال راحت بزنیش، ولی اون پیشت می مونه
چون خودشم خوب می دونه که هیچ کس نمیاد بدزددش
زنده باد زن کچل !!

مسئله اینجاست که من اصلا فکر نمی کنم زن کچل وجود داشته باشه پس عجالتا اگه آقا هستید تا اطلاع ثانوی اصلا زن نگیرین بهتره

                                                                                                                           شل سیلور استاین

2012/3/25| 12:56 |سارا|





عید نوروز و آغاز فصل زیبای بهار

                            بر همه ی شما مبارک باد....

اینم سرکه در ظرف پیرکس


راستش میدونم هفت سینم زیاد قشنگ نیس ولی خب چه میشود کرد!؟
اینجا کلی مهمون هست..

خوبی اینجا اینه که میتونیم یه درخت هم جای بدیم .درخت سنجد از سنجد توی ظرف خوشگلتره.
اینطور نیس؟؟

خدا کند امسال بهترین سال بین این سالها،برای همه ی شما باشد..
و سالهای بعد بهتر از این سال...


2012/3/20| 11:36 |سارا|





Cuántas veces nos salvó el pudory mis ganas de siempre buscarte?
Pedacito de amor delirante
colgado de tu cuello un sábado de lluvia a las cinco de la tarde
Sabe dios como me cuesta dejarte
y te miro mientras duermes,
mas no voy a despertarte
Es que hoy se me agoto la esperanza
porque con lo que nos queda de nosotros
ya no alcanza

Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido
Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido

Cuántas veces quise hacerlo bien
y pequé por hablar demasiado?
no saber dónde, cómo ni cuándo
Todos estos años caminando juntos
ahora no parecen tantos
sabe dios todo el amor que juramos,
pero hoy ya no es lo mismo, ya no vamos a engañarnos
Es que soy una mujer en el mundo
que hizo todo lo que pudo
no te olvides ni un segundo

Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido
Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido

2012/3/7| 16:5 |سارا|





 یه آدمی بود که قبلا بود
و الان دیگه نیست
شاید هم باشه
نمیدونم شاید

یه بار کارگاهشو بهم نشون داد
البته از روی نقشه
و کلی پیاده روی کردم روی اون نقشه تا بلاخره رسیدم

یادم میاد یه بار بهم گفت دلم واست خیلی خیلی تنگ شده
یادش بخیر
یعنی آیا الانم دلش واسم تنگ شده؟؟

نمیدونم

نمیدونم، از این نمیدونم ها خیلی زیاد بود
اینقدر زیاد بود که بشه کنجکاو شد
کنجکاو شدم ولی جوابیــ نیستــ

خیلیـــــــ خیلیــــــــ ناجوانمرد بودیــــــــ


پ.ن: این یک مطلب romance نیست



2012/3/3| 9:40 |سارا|





برو ادامه ي مطلب
ادامــﮧ مطلب
2012/3/2| 13:10 |سارا|






روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند
لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد
و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد
بعد با هر یک از این سه
سه آرزوی دیگر در خواست کرد!
و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی
مالک نه آرزوی دیگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو
سه آرزوی تازه طلب کرد
که می شود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دو تا ؟
خلاصه با هر آرزوی تازه
آرزوهای بیشتری کرد
تا سر انجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد !
آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید
و آواز خواند و پای کوبید
و بعد نشست و باز آرزو کرد !
بیشتر و بیشتر وبیشتر ... و آرزوها روی هم تلنبار شد
در حالی که مردم لبخند می زدند ، می گریستند
عشق می ورزیدند و حرکت می کردند
لستر میان ثروت هایش
- که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود -
نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیر تر و پیر تر می شد
تا سر انجام یک شب وقتی به سراغش رفتند
او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است
آرزوهایش را که شمردند
معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد
همگی تر و تازه !


بیایید ، بیایید ، از این آرزو ها چند تایی بر دارید
و به لستر بیاندیشید
که در دنیای سیب و دوستی و زندگی
                               تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد .


2012/2/25| 19:21 |سارا|






گاهی در اوج نا امیدی
                            بسی امید است

اما اکثر اوقات

با وجود تمام امیدت
                          بسیار نا امیدی است که مایوست میکند...


2012/2/20| 19:44 |سارا|





این روزها پاک قدر خودم را نمیدانم..قدر این لحظه های ناب و زود گذر و غیر قابل جبرانو .. خصوصیات زیادی دارند..وبا گذر اینها از جلوی چشمم...میخندمو برایشان دستی تکان میدهم.. این چیز بدی است..این روزها ناجوانمردانه زود سپری میشوند.. باید هم در کنارشان شتاب گرفت..اگر سرعتت بیشتر شود تویی که بردی..

بعضی ها میگویند که بعضی دیگر از بعضی مدارس بعضی کتابهارا که نه ولی همه ی آنها را شخم میزنند..ماهم میخواهیم همین کار را انجام دهیم..چرا که صراط مستقیم ،همین است به گفته ی بعضی ها.. و مشکل اینجاست که ما یاد نداریم شخم زدن را...و بعضی ها میگویند نخبه بودن خوب است بعضی ها هم میگویند نه...

اغلب می توانند و نمی دانند که چه میخواهند که اگر میدانستند میتوانستند..اغلبی دیگر میدانند، نمیدانند درست است یا نه.. و بقیه میدانند و نمیدانند چگونه کار کنند تا بتوانند ... و اینها خیلی پیچیده است ،هنگامی که به دکتر روانشناس مرجعه میکنید همانهایی را میگوید که میدانند و این چنین میشود:

نباید،نباید، بیخود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکتر های روانشناس یا فکر میکنند آدم هیچی نمیداند یا فکر میکنند اگر میداندخوب پس باید کار هایش دست خودش باشد، مثلا اگر می دانی نبایداینقدر به گذشته فکر کنی،فکر نکن دیگر،و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی ،بدان و بعد فکر نکن دیگر،به همین راحتی، یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر میکنم و میدانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر میکنم .
                                                                                                      (احتمالا گم شده ام / سارا سالار)

برای خداحاظی اینرا نوشتمــ .. برای بهتر شدنـــ

2012/1/19| 20:46 |سارا|

[-Design-]