یک وبلاگ جالب
it`s so funny!!!
این دوماه ی اول امسالو باهر سختی ای که وجود داشت گذراندم پ.ن:از این جمله دیگه نفرت پیدا کردم یه جورایی"وبلاگ جالبی داری!"
گاهی اوقات نباید بگم پ.ن : بجنگ تا مورد اذیت و آزار دیگران قرار نگیری!
که دوباره هم نره بیرون و بشینه لیمیتــــــــــــ_Lim_ هارو بخونهـــــــــــــــ
ازت ممنونم .
«اِنَ اللهَ لا یغییِرُ ما بِقوم حتی یُغیِروا ما بِانفسهم»رعد 11 و این کلی سوال برام پیش اورد! به گذشته که نگاه میکنم کلی تغییر میبینم پ.ن :چرا گاهی اوقات مجبور میشیم که مزخرفات یه نفر دیگه رو حفظ کنیم؟؟حتی زمانی که هیچکدام از اونارو قبول نداریم،به نظرم خیلی ستم است این نوع اجبار کردن!شما چهطور؟؟
همیشه دوس داشتم تو زندگیم نقش یه شاهزاده رو بازی کنم ولی خبــ ، یه جورایی همیشه نقش کوزت به من داده میشد
« رفیق صمیمی
مسئله اینجاست که من اصلا فکر نمی کنم زن کچل وجود داشته باشه پس عجالتا اگه آقا هستید تا اطلاع ثانوی اصلا زن نگیرین بهتره شل سیلور استاین
بر همه ی شما مبارک باد.... راستش میدونم هفت سینم زیاد قشنگ نیس ولی خب چه میشود کرد!؟ خوبی اینجا اینه که میتونیم یه درخت هم جای بدیم .درخت سنجد از سنجد توی ظرف خوشگلتره. خدا کند امسال بهترین سال بین این سالها،برای همه ی شما باشد..
Cuántas veces nos salvó el pudory mis ganas de siempre buscarte? Eres lo que mas he querido en la vida Cuántas veces quise hacerlo bien Eres lo que mas he querido en la vida
یه آدمی بود که قبلا بود یه بار کارگاهشو بهم نشون داد یادم میاد یه بار بهم گفت دلم واست خیلی خیلی تنگ شده خیلیـــــــ خیلیــــــــ ناجوانمرد بودیــــــــ
بیایید ، بیایید ، از این آرزو ها چند تایی بر دارید
گاهی در اوج نا امیدی اما اکثر اوقات با وجود تمام امیدت
بعضی ها میگویند که بعضی دیگر از بعضی مدارس بعضی کتابهارا که نه ولی همه ی آنها را شخم میزنند..ماهم میخواهیم همین کار را انجام دهیم..چرا که صراط مستقیم ،همین است به گفته ی بعضی ها.. و مشکل اینجاست که ما یاد نداریم شخم زدن را...و بعضی ها میگویند نخبه بودن خوب است بعضی ها هم میگویند نه... اغلب می توانند و نمی دانند که چه میخواهند که اگر میدانستند میتوانستند..اغلبی دیگر میدانند، نمیدانند درست است یا نه.. و بقیه میدانند و نمیدانند چگونه کار کنند تا بتوانند ... و اینها خیلی پیچیده است ،هنگامی که به دکتر روانشناس مرجعه میکنید همانهایی را میگوید که میدانند و این چنین میشود: نباید،نباید، بیخود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکتر های روانشناس یا فکر میکنند آدم هیچی نمیداند یا فکر میکنند اگر میداندخوب پس باید کار هایش دست خودش باشد، مثلا اگر می دانی نبایداینقدر به گذشته فکر کنی،فکر نکن دیگر،و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی ،بدان و بعد فکر نکن دیگر،به همین راحتی، یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر میکنم و میدانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر میکنم . برای خداحاظی اینرا نوشتمــ .. برای بهتر شدنـــ

از آنجایی که هنوز که هنوز است در شناخت خوبی و بدی تردید دارم؛
به گونه ای که هرچه بیشتر به خوبی و بدی چیزی فکر میکنم بیشتر گیج و سردرگم میشوم_در حال حاضر دندانم به شدت درد میکند،دردی که ناکنون نکشیده ام و اشکهایم را جاری بر گونه هایم کرده است_
نمیدانم امسال با این همه بدیهایش خوب بود یا بد؟؟!
به هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست.
و هرچند میخواهد در باطن خوب باشد یا بعد ها نکته ی مثبتی در پی اش بوده یا هر چیز خوب دیگری که همراهش دارد_ ناشکر نیستم _به شدت گند بود.
در این دو ماه پیش هر دردی را تحمل کردم
هرچند اگر هم تمام شود دردهایی جدید و ناشناخته ساخته می شود.
پ.ن:همیشه در روزهای بدت اینو در نظر داشته باش که روزهای بدتر از این هم وجود دارند.آنوقت فکر نکن شاد و امیدوار به زندگی میشی که حتی بد تر از اون ...
باید بگم همیشه؛درسته همیشه
همیشه باید بجنگیــــــــــــــــــــ واسه هر چیزی که میخوای و نمیخوای باید بجنگیــــ

گاهی اوقات که از خودم ، اون خود واقعیم دور میشم؛خوبه که از خودم بپرسم "دارم چی کار میکنم؟".
![]()
پ.ن :گاهی اوقات بعضی آدما با رفتارشون بهت نشون میدن که بودنت تو این دنیا بیهوده نیست.
و اینجاست قسمت زیبای زندگیـــ...
چگونه تغییری در خود بدیم چگونه تغییر خواهد کرد؟!؟
تغییر خوب در خود ایجادکنیم دنیا باید بد تر از قبل بشود یا بهتر؟!؟
آیا با توجه به کلمه قوم این آیه مربوط به یه نفر هم میشود؟!؟
یعنی بسته به شرایط نمیشود عکس قضیه را هم در نظر گرفت؟!؟
به عنوان مثال میشه دنیا تغییر کنه بعد تو تغییر کنی؟!؟
آخه بعضی اوقات با توجه به برای امتحان ما انسانها باید شرایط تغییر کنه
راستش بهتر از الان بود دنیای اون روزهام
نمیدونم این رو هم نتیجه بگیرم یا نه؟
منِ قدیم بهتر از منِ الان بود
کاش منِ آینده بهتر از منِ الان شود

یه شاهزاده با موهای طلایی و چشای آبی
شاهزاده ای که همیشه میدرخشه و لباسای پرچین میپوشه
با کفشای پاشنه بلند راه میره
از اینکه کوزت باشم ناراحت نیستم ...
از این ناراحتم که ژآن والژان بیشتر از یک توهمــــــ نیستــــ.
دارکوبی بود که داشت به یه درخت پلاستیکی هی نوک میزد .
بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت :
ای ... درخت هم درخت های قدیمی »
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده
سنش که میره بالا ، وزنش هم میره بالا
از زن مو زرد خودتو دور نگهدار!
زن مو سیاه از اشتیاق می سوزه
اما همچین که ازدواج کردین
یهو ازت خسته میشه
از زن مو سیاه خودتو دور نگهدار !
زن مو سرخ جیغ می کشه
خونه رو مرتب نمی کنه
اتاقا رو جارو نمی کنه
و وقتی می خوابه خرخر می کنه
از زن مو سرخ خودتو دور نگهدار !
اما زن کچل !
اون تو رو همیشه دوست داره
می تونی با خیال راحت بزنیش، ولی اون پیشت می مونه
چون خودشم خوب می دونه که هیچ کس نمیاد بدزددش
زنده باد زن کچل !!


![]()




اینم سرکه در ظرف پیرکس
اینجا کلی مهمون هست..
اینطور نیس؟؟
و سالهای بعد بهتر از این سال...

Pedacito de amor delirante
colgado de tu cuello un sábado de lluvia a las cinco de la tarde
Sabe dios como me cuesta dejarte
y te miro mientras duermes,
mas no voy a despertarte
Es que hoy se me agoto la esperanza
porque con lo que nos queda de nosotros
ya no alcanza
lo que mas he querido
Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido
y pequé por hablar demasiado?
no saber dónde, cómo ni cuándo
Todos estos años caminando juntos
ahora no parecen tantos
sabe dios todo el amor que juramos,
pero hoy ya no es lo mismo, ya no vamos a engañarnos
Es que soy una mujer en el mundo
que hizo todo lo que pudo
no te olvides ni un segundo
lo que mas he querido
Eres lo que mas he querido en la vida
lo que mas he querido

و الان دیگه نیست
شاید هم باشه
نمیدونم شاید
البته از روی نقشه
و کلی پیاده روی کردم روی اون نقشه تا بلاخره رسیدم
یادش بخیر
یعنی آیا الانم دلش واسم تنگ شده؟؟
نمیدونم
اینقدر زیاد بود که بشه کنجکاو شد
کنجکاو شدم ولی جوابیــ نیستــ
پ.ن: این یک مطلب romance نیست

به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند
لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد
و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد
بعد با هر یک از این سه
سه آرزوی دیگر در خواست کرد!
و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی
مالک نه آرزوی دیگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو
سه آرزوی تازه طلب کرد
که می شود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دو تا ؟
خلاصه با هر آرزوی تازه
آرزوهای بیشتری کرد
تا سر انجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد !
آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید
و آواز خواند و پای کوبید
و بعد نشست و باز آرزو کرد !
بیشتر و بیشتر وبیشتر ... و آرزوها روی هم تلنبار شد
در حالی که مردم لبخند می زدند ، می گریستند
عشق می ورزیدند و حرکت می کردند
لستر میان ثروت هایش
- که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود -
نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیر تر و پیر تر می شد
تا سر انجام یک شب وقتی به سراغش رفتند
او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است
آرزوهایش را که شمردند
معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد
همگی تر و تازه !
و به لستر بیاندیشید
که در دنیای سیب و دوستی و زندگی
تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد .
بسی امید است
بسیار نا امیدی است که مایوست میکند...
(احتمالا گم شده ام / سارا سالار)
| [-Design-] |

